
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهام
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد
و من دریای پراشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پر جوش خویش اما
کسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تک درخت زرد پاییزم
که هردم با نسیمی میشود برگی جدا از او
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

سال خوبی را همراه موفقیت و کامیابی برای دوستان عزیزم آرزومندم.![]()




تو آن همان بخت منی که از دیار دور ،پرپر زنان به کلبه من پر کشیده ای ،
بر بامم ای پرنده عرشی خوش آمدی در کلبه ام بمان،ای آنکه چو من،
یک آ شیان گرم محبت ندیده ای ،با من بمان که من یک عمر بی امید؟،
همراه هر نسیم به گلزار عشق ها
در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم،
می خواستم گلی که بدهد بوی آرزو،اما نیافتم. 
شبهای بس دراز با دیدگان مات،بر مرکب خیال نشستم امیدوار دنبال یک ستاره فضا را شکافتم
می خواستم ستاره امید خویش را ،اما نیافتم.
بس روزهای تلخ و غمگین و نامراد،
همراه موجهای خروشان و بی امان تا عمق بیکرانه دریا شتافتم،
شاید بیابم آن گوهری را که می خواستم ،اما نیافتم.
امروز یافتم گم گشته ای که در طلبش عر من گذشت.
اما کنون نشسته مرا روبرو تویی آنکس که بود همره با سحر منم،
وآن گل که داشت بوی آرزو تویی.
دیگر شبان تیره نپویم در آسمان،تو آن ستاره ای که نشستی به دامنم.
همراه موج در دل دریا نمیروم،
تک گوهرم تویی که شدی زیب گردنم،
تو آن همای بخت منی...
نوشین لبی که جان به تنم می دمد تویی 
عمر منی که تاب و توان داده ای به من
با من بمان که روشنی بخت من ز توست
آری تویی،که بخت
جوان داده ای به من...

بیا تا لیلی و مجنون شویم،افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن،خانه اش با من

بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان،شانه اش با من

سلام ای غم،سلام ای آشنای مهربان دل
پر پرواز وا کن چون پرستو،لانه اش با من

مگو دیوانه کو،زنجیره گیسورا ز هم وا کن
دل دیوانه،دیوانمه،دیوانه اش با من

در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده،شکرانه اش با من

مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون،گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد،فلک در کار سرمستان
تو پیمان بشکنی،نشکستن پیمانه اش با من

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات، منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات، منو ببخش
منو ببخش ،اگه شبها ستاره ها رو میشمرم 
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم
منو ببخش، اگه سبد سبد گل میچینم
منو ببخش ، اگه شبا فقط تورو خواب می بینم
منو ببخش ،اگه تورو می سپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش، اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم
منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش، اگه خیلی کمم ولی زیادی عاشقت شدم

تا روی تو در برابرم نیست
دیدار دوباره باورم نیست
آنان که غم مرا ندیدند
دیوار میان ما کشیدند

کی سرو جدا ز بوستان
کی شاخه زگل جدا توان بود
تو سرو منی به باغ برگرد
بنگر که غمت به ما چها کرد
کی بی تو بر آورم نفس را
ای کاش که بشکنم قفس را
گر بی تو به طرف باغ بودم
دلمرده و بی دفاع بودم
ما را به مصیبت آشنا کرد
دستی که تو را ز ما جدا کرد
راهم به فضای باغ بسته ست
در کنج قفس پرم شکسته ست 
هر گه که رسد پیامت از دور
ریزد به شب سیاه من نور
باور نشود مرا که دوری
چون پرتو ماه در حضوری 
از دور چو بشنوم صدایت
وان موج لطیف خنده هایت
آید به تنم تب جوانی
بو یم همه عطر زندگانی
بانگ تو که در فضای سینه ست 
بر آتش خاطرم نسیم ست
اما چه کنم به وقت بدرود
پیچید به فضای سینه ا م دود
تو خسته و خسته تر منم من
تو بی کس و در به در منم من
بگذار که لب فرو ببندم
ای راحت جان دردمند
با حالت گریه نامه بستم
در حال جنون قلم شکستم .
مهربانی و لطافت مادر را بارها یاد کرده ایم و ستوده ایم،ولی
من لحظه های ناب خشم و قهر او را
نیز می ستایم،لحظاتی که پایم در راه می لغزید و سوی بیراهه می رفتم،لحظاتی که دست به خطا
می بردم و از سر جهل راه عصیان پیش می گرفتم. نه به کلام او دل می سپردم و نه به نگاه
زنهار زده اش وقعی می نهادم.سر در جیب جهالت فرو کرده
،راه خود را می رفتم و او چون کوهی سترگ
راه بر من میبست.چون رودی خروشان می خروشید،
آن گونه که خود را خرد تر از آن می دیدم
که نا فرمانی کنم و چه زود پرده جهالتم دریده می شدو چشم دل گشوده،و میدیدم که با آن
خشم لبریز از مهربانی اش ،چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه،
فروتنانه به سپاسش می نشستم.
مامان جونم فدات بشم روزت مبارک![]()
عزیزم خیلی دوست دارم![]()

من به تو اعتراف می کنم که چندیست وجود
مرا ترس شدیدی احا طه کرده و همواره وحشت دارم عشق من رویایی بیش نباشد.
می ترسم مانند همگان که در رویا به سر می برند
من نیز دچار اوهام شده باشم و عشق تو وجود خارجی نداشته باشد.
می ترسم خیال تو،چون سایه های ابرهای زودگذر که
بر اثر طوفانی متلاشی می شوند،فراری شود و مرا گرفتار هزیان ترسناک مرگ کند.
ولی با این همه ، نبوغ نویسنده و شاعر قدرت ان را دارد
که با اعجاز سحر امیز خود تو را از سیاهی مرگ بیابد
و کالبد خاکی تو را به شکل ترانه های زیبا در کنار منظره های زیبای طبیعت در اغوش کشد.
در ان وقت باید الهه های زیبایی سکوت کنند.
زمزمه های جویبارها خاموش گردند .
مرغان خوش الحان به حیرت فرو روند.
زیرا در این هنگام مرگ در برابر نور و درخشندگی تو زانو به زمین می زند.
و به جسد بی جان من ، حیات حلول می کند.
و من از حرارت عشق تو،
چون شعله های سر کش ا تش فروزان می سوزم و به اسمان صعود می کنم.
ودر انجا به انتظار تو،
تا اخرین لحظه حیات تو به انتظار مینشینم!!!

گردونه شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد.
شب را دوست دارم ،شب را می پرستم ،شب سکوت است و آرامش ،دنیا دنیای دیگری است.
همراه نسیم شب به آسمانها پرواز میکنم. هیچ کس خلوتم را بر هم نمیزند،
نه حرفی نه حدیثی نه ترحمی و نه نگاهی.
در خاموشی عمیق شب ،که قلبم و خداوند است ،نغمه دلپذیر و خوش آهنگی را
می شنوم که از سرچشمه تقدیر بر می خیزد آشفته و جسور
از پشت پنجره به آسمان خیره می شوم و در برابر ستارگان زانو بر زمین می نهم تا به
سرود مقدس روشنایی ،گوش فرا دهم که اختران می خوانند.
و آرام پا بر دیدگان من می گذارد.می پرسم آیا آماده ای تا درون قلب من جا کنی و فروغی در روح
بتابانی.
ناگهان شهابی آبی رنگ از مهتاب جدا می شود و بر پیشانی خاموش من می لغزد و
سبک روح
با چشمانی پر از حسرت و آرزو به مهتاب خیره میشوم . او مرا می خواند و میبیند و میگوید:
حتما به تنهایی من گریه می کنی.
چقدر دلم غمگین و درد مند است، به اختران درخشان میگویم:
نازنینان مرا امشب نور باران کنید.
اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتد
و این شعاع دلپذیر را می پوشانند و دوباره همه چیز م همه
جا به ظلمت تبدیل می شود.
و باز من و یک دنیا دلتنگی از فراق مهتاب خواهیم ماند.


به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم.
به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم.
به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم.
به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم.
به خاطر تو می توان
چون کودکی لجوج سلام معطر سیب ها را ناشنیده گرفت.
به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانی دور دست
چشم پوشید.

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم
را چون نهری گوارا مزه مزه کرد.
و به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت.
نازنینا،
سایه های ما شکسته است و اگر سایه زلال تو نباشد درختان نمی توانند،تن از
خستگی بتکانند.
وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری .
وقتی تو دستهایم را از لمفونی باران می انباری،
وقتی تو دل نا موزون مرا می خوانی،
احساس میکنم صبح
به شمایل تو ست،
و من نمی توانم با رگه های نور طنابی ببافم که مرا به تو برساند.
