..::تنهایی شب::..
RSS
FreeCod Fall Hafez
چشم در راهی که آخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی و رفتی،دوخته بودم.
جاده ای که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ
،جاده ایکه خط وسط آن جای پای طلایی تو بود. امروز که به آن جاده می نگرم، دیروز به یادم می آید.
دیروزی که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی.
من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد.
چرا که مرا تنها در میان غمها و تاریکیها و سختیها رها کردی و رفتی.
راستی یادت هست چگونه رفتی؟؟؟؟؟؟؟ و چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟مگر من چه کرده بودم؟؟؟؟؟
آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت، گداگونه به خانه ات روی آورده بودم،
چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا میدانستم.
ولی افسوس !!!!! در به رویم نگشودی.
خدایا مگر من چه کردم که اینگونه از دست او دنیای دردم؟؟؟؟؟؟؟؟
من که همیشه طلوع را در کوی تو خیر مقدم میگفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه می کردم.
من که شهره شهر شدم، ولی تو حتی روی مرا ندیدی.
من که با هر ناز تو خود را نیازمندتر میدیدم،
من که زندگی را با تو می خواستم، فقط با تو،
پس چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا آنگونه بی رحمانه رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو رفتی و نارحتی ام بیش از این باشد که چرا رفتی، این است که،
چرا آنگونه،ناگهان و غریب و سرد و رویایی !!!!!!!!!!!
تو رو به غروب و من رو به تو.
تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو بودن!!!!!!!!
تو می رفتی و مرا می کشیدی.
من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوی خورشید،خورشیدی که رو به غروب بود.
ناگهان از دستم رها شدی، یا دستانم از تو رها شد.
به هر حال جدا شدیم. تو از من و من از یک دنیا امید.
من اشک می ریختم که برگردی، تو می خندیدی به من، که برگردم! من می سوختم و تو می سوزاندی.
من پریشان و پر از درد، تو خندان و خونسرد می رفتی و می رفتی.
چهره ات هنگام رفتن یادم هست، لبهایت خندان بود، سینه ات مالامال از غرور،
قلبت از سنگ و آوازخوان و شادان می رفتی و می رفتی.
من زانو زده تسلیم عشق شدم،سرنوشت را باختم و دستهایم را از سوی تو باز ستاندم.
دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت.
آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ، و خط وسط جاده، جای پای طلایی تو بود.
تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده،
همراه خورشید غروب کردی و رفتی ...!
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو
نمیدونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن
وسط قصه که میشه سربه سرمن میزارن
تا میخواد قصه تموم شه تنهام میزارن
میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
میتتونم درست کنم ترس دل ودلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفها باز منهم مثل اونهام
یه دروغ گو میشم و همیشه ورد زبونهام
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره
توی دنیا اصلاْ عشق واقعی وجود داره؟؟؟
خدایا! آدم را به گونه ای آفریدی
که عاشق شودُ دل ببازد
به گونه ای که در پی دیدار یارسرزنده شود!
کاش به انسانها نیرویی میدادی که
در مقابل دروغها و دوروییهای یاران بی وفا
هوشیار بودند و فریب نمی خوردند.
خدایا
کاش عاشق را کور نمی کردی
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
این نامه ز من که از تو دورم خاموش چو راه بی عبورم
بی توست مرا جهان فراموش در سینه من فغان خاموش
خواهم همه با تو راز گفتن دردل خسته باز گفتن
صد قصه کنم ز آشنایی بس گریه ز تلخی جدایی
از حال دلم تورا خبر نیست دل از دل من شکسته تر نیست
من نایم و تو مرا نوایی تو جان منی ولی جدایی
بی همنفسان نفس چه باشد بلبل که رود قفس چه باشد
در جان منی میان جانی هر جا نگرم تو در میانی
در باغ تویی که دلپذیر ست در جان تویی که بی نظیرست
در لاله تویی که دل رباید در غنچه تویی که دل گشاید
در حلقه گفتگو تو هستی در پرده آرزو تو هستی
در چشمه تویی که تن نوازست در گریه تویی که کارسازست
این درد فراغ کی سراید؟ ماه تو ز ابر کی برآید؟
از زحمت صبر در فغانم صبری پس ازا ین نمی توانم
تا چند کشم ز صبر خاری مردم ز فریب بردباری
در راه امید بس دویدم دیگر ز امید نا امیدم
تو شمعی و بی تو شب خموش ست بی صبح شبم سیاهپوش ست
یکشب که تو را به خواب دیدم در ظلمتم آفتاب دیدم
ماییم و چشم پر ستاره تا ماه ز ره رسد دوباره
رفت از تن من توان پرواز ترسم که دگر نبینمت باز
داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم.
داشتم می رفتم تا از این دنیا،با تمام نیرنگ ها،بدی ها و پستی هایش فرار کنم.
گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد.
در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هر چه بیشتر پیش می رفتم،بیشتر رنج می بردم.
از همه چیز دل بریده بودم.در انتظار مردن لحظه ها را سپری می کردم.
دیگر حتی برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد.
دلم از سنگ شده بود،وجودم سرد سرد.
تنها برای خاک زنده بودم.من در نظر درختان،گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم.
من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العمل های من می خندید.
حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام.
تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم.
نمی خواستم که کسی برایم گریه کند.من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد.
از سراسر وجودم غرور می جوشید،که از بازگشتنم خودداری می کرد.
تا اینکه سحر ،بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد.
از زمانی که پا در این راه گذاشته ام این اولین چیزی بود که نظرم را جلب می کرد.
باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها می رقصیدم.
دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود.زنده بودم تا زندگی کنم.
افسوس که یک برگ پائیزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم.
دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم.
اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود.از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم.
دلم می خواست برگردم، ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد.
مجبور شدم در ای راه بی پایان جلوتر روم ...
من .
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.
چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی .
شاید باور نکنی، از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی می ماند
و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی، عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی.
شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از
دیوار سیمانی کوچه اتان بکند و پاره کند.
تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن بگویم؟
آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟
شاید باور نکنی، اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقت ها که کلمات را گم می کنم،
دوست دارم، دشتها، دریاها، کوهها، جنگلها، ستارها
و هر چه در کاینات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.
دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین،
صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند .
میدانم که خسته ای اما دوست دارم تا اجازه دهی کلماتم دمی روبرویت بنشینند
و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله درآیی که می گوید:
مرا از یاد خواهی برد، نمی دانم ؟
ولی می دانم از یادم نخواهی رفت ...
بی تو طوفانزده دشت جنونم،
صید افتاد به خونم
تو چسان میگذری غافل از اندوه درونم
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم ( تو ندیدی )
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم
چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم
گوییا زلزله اومد،
گویا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی،
نتوانم نتوانم
(بی تو من زنده نمانم).
هفت روز گذشت اما . . .
گل من خونه جدیدت مبارک !!!
خونه ای که . . .
نمی دونم چی بنویسم،
نمی دونم از کدوم خوبیات بگم هر چی ازت بگم کمه !
نمی دونم خدا چرا هر چی گل زود میخواد ببرش پیش خودش !
دلم خیلی گرفته،
دلم گرفته از این دنیا،
خیلی نامرده
هر چی بیشتر بهت فکر می کنم بیشتر از این دنیا بدم میاد
دیگه مغزم کار نمی کنه، چشمام توانایی دیدن نداره، حتی دستام توانایی قلم دست گرفتن نداره
انگار کل دنیا دیروز خراب شد رو سرم نمیدونی دیشب به من چی گذشت؟
البته شاید تو بدونی به من چی گذشته ولی من از تو بی خبرم همش تو فکرت بودم که
زیر خاک شب اول که بهش عادت نداری چی داره بهت میگذره
واست نماز خوندم ،یاسین خوندم ،از خدا خواستم بیامورزت
ای خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دیشب حتی یه لحظه هم چشمام رو هم نرفت همش به تو فکر میکردم و اشک می ریختم
تو عمرم اولین بارم بود اینقدر گریه کردم نمیدونم همش بی اراده بود!
آخه این چه مصیبتی بود
آخه چرا تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگه توانایی گریه کردن هم ندارم
فقط از خدا میخوام تورو بیامورزه
یادته!!!!!!!!!
همیشه خودت بهم میگفتی از اوستا کریم بخوام هوات داشته باشه،
عزیزم بهت قول میدم هیچ وقت فراموشت نکنم یعنی نمیتونم از فکرت غافل بشم...
دلم میخواد بیام سر مزارت باهات حرف بزنم اشک بریزم و قرآن بخونم فقط اینه که آرومم میکنه
ای خدا ! به من صبری عطا فرما تا این مصیبت رو بتونم تحمل کنم...
فاتحه !!!!!!! تاریخ تولد : ۱۵/۱/۱۳۶۰
تاریخ وفات : ۲۰ /۷ /۱۳۸۷
نه از آشنایان وفا دیدهام
نه در باده نوشان صفا دیده ام
ز نا مرد میها نرنجد دلم
که از چشم خود هم خطا دیده ام
به خاکستر دل نگیرد شراب
من از برق چشمی بلا دیده ام
وفای تو را نازم ای اشک غم
که در دیده عمر تو را دیده ام
طبیبا مکن منعم از جام می
که درد درون را دوا دیده ام
حریم خدا شو چه شبها دلم
که خود را ز عالم جدا دیده ام
از آن رو نریزد سرشکم به چشم
که در قطره هایش خدا دیده ام
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
وچه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است،
مثل تنها مردن!